close
چت روم
داستان عاشقانه
عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر
نویسنده:
تاریخ: سه شنبه 13 آبان 1393
دسته:
بازدید: 60

کامپيوترمو روشن کردم صداي اهنگ رو بلند کردم و باهاش زار زدم.من چي کار کردم؟دل عزيزترين کسمو،زندگيمو،عمرمو،جونمو،همه کسمو شکستم اخه من چطور ادميم چطور دلم اومد؟يعني واقعا براش مهمه؟پس نبايد بزاره اين عقد انجام بشه...ماهان يعني ميشه فردا نزاري اين عقد انجام بشه؟اخ اگه بشه....به خدا ميبخشمت

 

اروم تر شده بودم امين رستمي هم با اهنگش منو ياد ماهانم انداخت که هنوز ميپرستيدمش

 

جز عشق تو تو قلب من هيچي ديگه جا نداره وقتي تو دنيامي دلم کاري با دنيا نداره کاري با دنيا نداره.حتي فکر داشتنت واسه من ارامشه شوق ديدنت عزيزم منو هر جا ميکشه...

 

من بي نهايت عاشق ماهان بودم...دله ديگه نميفهمه حاليش نيست که ماهان خيانت کرده اي کاش دلم بفهمه اينو

 

اون شب هم گذشت و من با گريه خوابيدم اي کاش اوم روز بيشتر با ماهان حرف ميزدم و صداي قشنگشو ميشنيدم اي کاش براي اخرين بار ميرفتم ديدنش و بهش ميگفتم عزيزم بخشيدمت ميگفتم ماهانم دوست دارم ميگفتم عشق من من فقط خانم توام من فقط با تو خوشبختم من فقط تو رو ميخوام اي کاش زل ميزدم تو اون چشماش که تا اخر عمر اسيرشونم اي کاش ميرفتم و دستاي مهربونشو توي دستام ميگرفتم و ميبوسيدم

 

اي کاش زبونم لال ميشد و سر يه مسخره بازي و فکر کودکانه به مهرداد نميگفتم بيا عقد کنيم اي کاش...اي کاش....صبح بلند شدم ارايشگر حاضرم کرد چقدر زيبا شده بودم اي کاش ماهان به جاي مهرداد بود اي کاش لياقت منو داشت يه اه کشيدم که در اتاقم باز شد

 

-به به سلام خوشگل خانم مهرداد اينا اومدن با فک و فاميل فک و فاميل ما هم کم کم دارن ميان

 

-مريم باهام حرف نزن حوصله ندارم

 

-هووووووووش باشه پاچمو ول کن لباسمو پاره کردي

 

-مريم گم ميشي يا گمت کنم؟؟

 

-بابا باشه رفتم

 

-تنها نشستم و بازم ياد ماهان کردم خدايا يعني ميشه بياد و منو با خودش ببره و بگه تو خانم مني غلط کرده هر کي به جز من بخواد تو خانمش بشي.بعد باهم بريم يه جاي دور که فقط ما2تا باشيم و با عشق زندگي کنيم؟اه من چمه؟اون که دوسم نداره اگه داشت که....بغض گلومو گرفت...ولي نميدونم چرا به اومدنش اميد داشتم يه جورايي حس ميکردم ميخواد بياد و عقد رو به هم بزنه...اي کاش بشه

 

مامانم اومد دنبالم و بهم گفت:نازنين بريم پايين همه اومدن عاقدم تا نيم ساعت ديگه مياد.با مامانم رفتم پايين با همه سلام و احوال پرسي کردم تشنم شده بود رفتم توي اشپزخونه مريمو ديدم که داره گريه ميکنه رفتم سمتش سرشو بالا گرفتم

 

-مريم اجي چي شده؟

 

-هيچي

 

-مريم بگو به اجيت.من نامحرمم؟

 

-نه نيستي.هيچي فقط احساساتي شدم

 

-مريم چرت نگو.تويه خردادي محاله احساسي بشي حالا بگو چي شده

 

-بيخيال هيچي

 

-داد زدم سرش مريم گفتم بگو

 

-بيخيال ديگه بعد بلند بلند زد زير گريه

 

-زهرمار شورشو در اوردي بگو ديگه

 

-ول کن تو رو خدا

 

-جون من بگو خواهش ميکنم

 

-قول ميدي کولي بازي در نياري؟

 

-اره بگو

 

-نه بيخيال

 

-مريم رو اعصابمي يا ميگي يا جيغ ميزنم ميدوني هم ديوونم هر کاري از دستم بر مياد

 

مريم باز زد زير گريه و گفت ماهان

 

يه لحظه قلبم ايستاد

 

-ماهان چي؟چش شده؟اتفاقي براش افتاده؟چرا گريه ميکني؟ها؟

 

-نه...نه.....تصادف کرده

 

-کي؟کجا؟با کي؟الان کجاست؟

 

-نميدونم فقط الان بيمارستانه مهر

 

بلند شدم و دويدم سمت اتاقم بايد ميرفتم پيشش عزيزترينم الان تو بيمارستان بود.....ديگه نميخوام ازش جدا شم ميخوام برم تا اخر عمر باهاش باشم ميخوام ببخشمش حتي اگه عاشقم نباشه عاشقش کنم

 

مريم هم دنبالم مي اومد دوتامون تو اتاق بوديم

 

-ميخواي چي کار کني؟

 

-مريم ميخوام کاري رو که از اول بايد ميکردمو بکنم.دارم ميرم پيشش ميخوام توي اين لحظه ها کنارش باشم ميخوام کنار عشقم باشم تا حالش خوب شه تا  باهم از دوباره شروع کنيم

 

-خفه شو نازي تو جايي نميري

 

-اتفاقا دارم ميرم

 

-نرو خواهش ميکنم

 

-مريم حاليته داري چي ميگي؟

 

-احمق تو حاليته داري چي کار ميکني؟مثلا روز عقدته

 

-برو بابا

 

لباسامو پوشيده بودم موهامو هم باز کرده بودم ارايشمم پاک کرد و از در پشتي زدم بيرون که کسي متوجه ي من نشه.با سرعت هر چه تمام تر به سمت بيمارستان ميرفتم وقتي رسيدم رفتم پذيرش و گفتم:ببخشيد خانم اقاي ماهان کيا کجاست؟

 

توي ليست مريضاش نگاه کرد و گفت طبقه ي پايين انتهاي راهرو

 

با سرعت رفتم پايين چيزي رو که ديدم باور نکردم برگشتم بالا و به همون خانه گفتم:ببخشيد خانم پايين که سرخونس؟

 

-بله متاسفانه ايشون به علت خودکشي جون خودشونو از دست دادن

 

اين داشت درباره ماهان حرف ميزد؟خودکشي؟تمام توان بدنم رفت پاهام سست شده بودن نميتونستم خودمو کنترل کنم وقتي چشمامو باز کردم مهرداد بالا سرم بود

 

-ماهان؟ميخوام ببينمش

 

-نميشه بخواب لطفا

 

بلند شدم و سرمو از تو دستم کندم

 

-نازنين نکن

 

بشين

 

باز به حرفاش گوش ندادم و رفتم طبقه پايين.مهرداد هم دنبالم مي اومد بلند شرس داد زدم:نيا دنبالم عوضي مهرداد ديگه نيومد.به يه پرستار که رد ميشد گفتم خانم

 

-بله؟

 

-ميخوام ماهان کيا رو ببينم

 

-توي سرد خونس؟

 

-بله

 

-نميشه خانمم

 

رفتم سمتش و دستشو گرفتم اشک از چشمام اومد پايين و با صداي خستم که انگار از ته چاه در مي اومد بيرون و با لحن التماس گفتم:خواهش ميکنم

 

-باشه اما سريع بيا

 

-چشم

 

خانمه بردم پيش ماهان و رفت بيرون

 

ملافه(ملافح)رو از روي صورت قشنگش زدم کنار باهام قهر بود چون نگام نميکرد باهام حرف نميزد دستامو نميگرفت.تکونش دادمو با گريه گفتم:ماهانم ماهانه من عزيزم پاشو پاشو باهم بريم...عزيزم به خدا بخشيدمت قهر نکن ديگه ماهان پاشو بريم ماهاني نگام کن چشماتو نبند همسرم مياي باهم بريم لب کارون گيتار بزنيم من ميخونم خودت گفتي عاشق صدامي و خوندنمي اما به شرط اينکه تو هم باهام بخوني و بزني

 

بازم تکونش دادم و گفتم:ماهاني پاشو ديگه شوخي بسه بلند شو امروز تولدمه پاشو بريم بيرون تمام اهوازو بزاريم زير پامون ماهانم هوا هم دونفرس داره نم نم  بارون ميزنه پاشو ديگه بلند زدم زير گريه و گفتم ماهان غلط کردم حالا ديگه بلند شو

 

يه هو خانمه اومد تو و گفت بسه خانمم حالا بريم. خانومه هم چشماش خيس بود

 

-خانم بهش بگو بلند شه خواهش ميکنم...با من قهره شايد حرف شما رو گوش داد

 

-باشه عزيزم تو بيا بيرون من صداش ميزنم بعد کشيدم داد زدم:حد اقل بزار يه چيز ديگه بهش بگم اگه نيومد بعد شما صداش کن

 

-باشه فقط سرع

 

-رفتم کنار ماهان درستمو کشيدم روي صورتش و لباشو بوسيدم و گفتم:ماهان لطفا بيا بريم ببخش بابت اون روز که بهت گفتم شما ببخش که به مهرداد گفتم همسرم به خدا فقط تو همسرمي.حالا بخشيدي؟ماهان؟حداقل نگام کن.

 

خانمه اومد تو و کشيدم بيرون

 

-خانم صداش ميزني؟

 

-اره عزيزم صداش ميزنم

 

-حتما؟بهش بگو نازنين ميگه شوخي کردم ببخش منو

 

-باشه حتما بهش ميگم

 

خانمه بردم طبقه ي بالا

 

مريم داشت گريه ميکرد اومد سمتمو بغلم کرد و بهم گفت تسليت ميگم

 

-چيو؟واسه چي؟مگه چي شده؟

 

-نازنين ماهان رفت

 

-ماهان؟کجا؟اون که پايينه

 

-اوم مُردِ

 

-نه خير فقط با من قهره با من حرف نميزنه

 

-نازنين ماهان رفت راحت شد خودشو از پل انداخت پايين و خودشو کشت

 

-مريم چرت و پرت نگو

 

مريم زد تو گوشم . گفت نازنين ماهان مُردِ ميفهمي؟

 

گريه ام شروع شد وو گفتم:چي ميگي؟من تازه ديدمش اون سالم بود فقط باهام قهر بود فقط جوابمو نميداد....يعني چي مرده؟ماهان من منو تنها نميزاره

 

-بيا اينا رو بگير

 

رفتم بيرون بيمارستان و نشستم تو ماشينم يه پاکت بود بازش کردم توش يه CDو نامه بود.نامه هرو باز کردم توش  يه حلقه خوشگل بود نامه رو خوندم:

 

به نام خدا به نام همون خدايي که تو رو بهم هديه داد و بعدم ازم گرفتت.سلام عزيزم اول از هر چيزي ميخوام بهت بگم اون دختر کيه....اون دخترعمه ي منه وقتي1سالش بود عمم فوت ميکنه و اون مثه خواهر من ميشه...اون بعد از5سال از المان برگشته حالاهم اومده بود پيش من نازنين همش همين بود چيزي که هيچ وقت نزاشتي توضيح بدم.نازنين به خدا من تو رو بيشتر از هر چيزي دوست دارم براي رسيدن بهت هر کاري کردم نازنينم(ببخش منو اگه ميگم نازنينم اخه توي دنياي منو افکار من مال  مني فقط مال من براي اينکه تو رو با کس ديگه اي نبينم و طاقتشو ندارم ميخوام اين کارو بکنم)خانومم عشقم من ميخواستم يه بلايي سر مهرداد بيارم اما...تو گفتي باهاش خوشبختم...گفتي که اون عشقمه نازنينم منم فقط خوشبختيه تو رو ميخوام...زندگيم اون حلقه مال توئه.ارزوم بود که يه روزي اونو توي دستاي ظريفت کنم و تو مال من بشي براي هميشه.عزيزم من بهت ثابت کردم تا اخرش پات بودم و فقط ماهان تو بودم فقط ماهان تو.نازنينم نميدونم چرا ولي حس ميکنم هنوزم دوسم داري اخه  قلبم داره بهم ميگه.اون هيچ وقت بهم دروغ نگفته.نازنينم عشق من ميشه اسم پسرتو بزاري ماهان؟اخه پسرا عاشق ماماناشونن ميخوام بفهمي چقدر عاشقت بودم و هستم.خانومم تولدت مبارک کادوي تولدتم اينه که رفتم و از دستم راحت شدي ولي حداقل ميدونم مهرداد دوستت داره و خوشبختت ميکنه همين برام کافيه

 

دوست دارم تا هميشه

 

ماهان

 

اشک تمام چشمامو گرفته بود بارون نم نم تبديل شده بود به سيل .اسمون به حال منو ماهان گريه ميکرد اخ من چي کار کردم چرا به حرفاش گوش نکردم و هزار تا چراي ديگه که توي مغزم رديف شده بود گريه ام امونمو بريده بود......

 

من مريم بجاى دختر دايي نازنينم دارم ادامه ي خاطره ي نازنينو مينويسم.اين دفترو توي اتاقش پيدا کردم.تقريبا نازنين يک هفته بعد از فوت ماهان به تيمارستان رفت مهرداد هم دست کمي از نازنين نداره با قرص اعصاب و ارامشِِ که زندس و البته اون صيغه ي محرميت بينشون باطل شد.امروز دقيقا 1 سال از فوت ماهان ميگذره و امروز27دي تولد نازنينه منم دارم ميرم پيشش.نازنين از اون روز به بعد فقط زندگيش شده حلقه اي که ماهان بهش داده و اون نامه و CD.

 

کار نازنين فقط ديدن اون سي دي که ماهان توي اون از خودش فيلم گرفته و اهنگ دروغ عاشقانه رو براي نازنين زده س

 

روشني شباي تارم همدم ناشناسم          توي اين سکوت کوچه با تو من نمي هراسم

 

بي تومن چه بي پناهم باتومن چه بي نيازم          ترانه ها  جون ميگيرن اخه تو صداي سازم

 

لحظه هاي با تو بودن لحظه هاي بي شکايت          لحظه هاي خوب عشقو تو سکوت بي نهايت

 

نگو اين ترانه بازم يه دروغ عاشقانست          نازنين حرف دلم رو نگو که بازم بهانست

 

قصه ي ليلي و مجنون  قصه ي خواب و خياله          عشق ما عشق حقيقي عشقي که همتا نداره

 

 گرميه نگاهت يه سبد ترانه داره          تو شباي بي ستاره  واسه تو ماهو 

اي سلام موجاي دريا منو تو بغل بگيريد خدافظ دردا و غم هاااااااااااا منو از دريا نگيريد!!! {{اگه حتي 1قطره اشک از چشمات افتاد بدون هنوزم جاي اميدي هست و ميتوني راهي که امثال نازنين رفتن و نررررري!  دوست دارم

اینو برای ادلیستای گروهتون ک فکرمیکنید احساسین وشکست عشقی خوردن بفرستید!!!

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دستش را به سوی پسر جوان دراز کرد:

_آقا میشه کمک کنید?

پسر نگاهی به دختر انداخت و با لبخندی موذیانه گفت:

_اهل حال هستی??

دختر که تا ان روز کارش فقط گدایی بود با تعجب پرسید :

_یعنی چی??

پسر خنده ای سرداد و گفت :

_هیچی بیخیال...اره بهت کمک میکنم فقط یه مشکلی هست

_چی??

_من پولامو خونه جا گذاشتم خونمون همین نزدیکه همراه من بیا

دخترک ساده هم به همراه پسر راه افتاد و وارد خانه ای شد که چندین پسر جوان دیگر نیز در انجا مشغول دود و دم بودند.پسر که پشت دختر ایستاده بود دستمالی از جیبش در اورد و جلوی دماغ دختر گذاشت ،اورا ارام روی زمین خواباند و...

(از زبان فاطمه)چشمامو که بازکردم. لخت روی کف اتاق افتاده بودم.کیفی کشیدم و گفتم:

_با من چیکار کردی?

یکی از پسر ها دود قلیون را از دهانش بیرون داد و گفت:

_هیچ فقط دیگه دختر نیستی.

همونطور که گریه میکردم لباس هامو پوشیدم و از اون جهنم بیرون زدم.دلم میخواست از اون شهر از اون کشور از اون ادما دور بشم...دلم میخواست بمیرم میدونستم که دیگه زندگیم تمومه .خودمو یه موجود بی ارزش فرض میکردم.رفتم پیش دوستم عاطفه و همه چیز رو براش تعریف کردم.عاطفه که تا اون موقع بهت زده نگام میکرد دستمو تو دوستاش گذاشت:

_فاطی جونم ای کاش میتونستم کمکت کنم عزیزم.ولی چیکار کنم که کار از کارگذشته

سرمو انداختم پایین حق با اون بود.عاطفه گفت:ولی گلم من یه فکری دارم

_چی??

_خب...خب حالا که همه چی تموم شده

_خب

_خب اینکه...چیزه...یعنی

_بگو دیگه اه

_خب فاطی تو که دیگه دختر نیستی عزیزم پولی هم که برای زندگی نداری.چطوره که برای زندگیت خب...همم... تن فروشی کنی??

بهت زده نگاش کردم نفهمیدم چی شد که دیدم جای دستم رو صورتش مونده بود.سرش داد زدم واز خونه اومدم بیرون.تو خیابون قدم زدم با خودم فک کردم.هرکاری کردم راهی جز چیزی عاطفه گفت نبود.ولی برام خیلی سخت بود.من که تا اون موقع یه تار موهام رو نامحرم ندیده بود نمیتونستم...

یه لحظه شیطون اومد سراغم:

_فاطمه کاریه که شده توهم که با بی پولی نمیتونی سر کنی درسم که نخوندی جای خواب هم که نداری و..و..و...تا اینکه بالاخره خودمو راضی کردم.همین موقع یه سانتافه جلوم ترمز کرد:

_خانوم میخوای برسونمت??

سعی کردم محلش نزارم.اومد بره که یاد حرف عاطفه افتادم.تمام جراتم رو جمع کردم و داد زدم:

_صبر کن وایسا...

از اون روز به بعد بود که منم شدم یه فاحشه.

 

 

(از زبان حمید)

اولین بار که دیدمش در خونه ی دوستم بود.تا منو دید خودشو جمعوجور کرد.یه سلام کوتاه کرد و رفت.از اون روز به بعد هفته ای تقریبا دوبار می‌دیدمش دیگه باهم آشنا شده بودیم و هرازگاهی سلام علیک کوتاهی میکردیم.یه هفته نشده بود که احساس کردم بهش وابسته شدم.به بهونه های مختلف میرفتم خونه دوستم تا ببینمش.وقتی میدیمش دست و پام رو گم.میکردم.تپش قلبم میرفت بالا.عاشقش شده بودم.دست خودم نبود ولی بدجور دوست داشتم ببینمش بعد ها از دوستم شنیدم که خدمتکار خونشه 21 سالشه و اسمش فاطمه ست.یه روز طبق معمول داشتم میرفتم خونه دوستم تا ببینمش.تصمیم گرفته بودم حرف دلمو بهش بگم.همین که درو باز کردم روبه روی در ظاهر شد انگاری میخواست بره بیرون:

_جایی میرید برسونمتون.

نگاه مظلومانه ای بهم کرد که تا عمر دارم فراموش نمیکنم.همونجا بود که برای اولین بار باهاش چشم تو چشم شدم.همونجا بود که فهمیدم چه چشمای قشنگی داره.سوار ماشین شد و راه افتادیم.مونده بودم چجوری سرصحبتو باز کنم که یه دفعه خودش گفت:

_ماشین خودتونه?

واینجوری شد که باهم هم صحبت شدیم.موقع رفتن شمارمو گرفت تا اگه کاری داشت باهام تماس بگیره.اون روز من رو ابرا سیر میکردم.خیلی خوشحال بودم...سومین ماه اشناییمون بود که بردمش یکی از بهترین رستوران های تهران که باهم شام بخوریم.مشغول خوردن بودیم که گفتم:

_فاطمه.راستش یه مدتیه که میخوام یه...یه حرفی رو بزنم که خیلی وقته تو دلمه راستش من از همون هفته اول که دیدمت...

تازه داشتم جراتمو جمع میکردم بگم که یهدفعه فاطمه دستشو گذاشت رو دهنمو اروم زمزمه کرد:

_منم دوستت دارم حمید

از اونجا بود که تونستم عشقمو به دختر رویاهام بدون خجالت ابراز کنم...فراموش کردم درمورد فاطمه بگم.دختره بسیار خوشتیپ وشیک پوشی بود چشمای درشت،پوست سبزه اخلاق پسرانش بود که منو دیوونه ی خودش میکرد.با اینکه بعد ها فهمیدم پدرومادر نداره اماتوزندگیش هیچی کم نداشت و همین برام جای سوال بود اما هیچوقت ازش نپرسیدم.خوشبختانه دوستی ما ازقشنگ ترین فصل سال(پاییز)شروع شد فصلی که منو فاطمه قشنگ.ترین تازه هامونو از هم دیگه داریم.

(از زبان فاطمه)فک کنم دوشنبه ساعت حدودا 8بود منو حمید تو پارک نشسته بودیم،هوا ابری بودخداخدامیکردم بارون بیاد.تا نیمه شب تو پار با حمید نشسته بودیم که یه دفعه اسمون یه برقی زدوبارون شدیدی گرفت.رفتیم رویکی از نیمکتا نشستیم از بس راه رفته بودیم کمرم درد میکرد خیلی اروم خودمو به حمید که درگیر گوشیش بود نزدیک کردم وسرمو گذاشتم رو شونش.یه دفعه از جا پریدوبهم نگاه کرد.خندمو قورت دادم:

_چیه؟خب خسته شدم

سرمو.بوسید :

_الهی قربونت برم خب منم که چیزی نگفتم

سرمو از رو شونش برداشتم ونگاش کردم:

_حمید

_جان حمید

_میخوام جیغ بزنم

یه لحظه با تعجب به من نگاه کرد.منتظر بودم دعوام کنه که گفت:

_یک...دو...سه

دوتایی اونقدر جیغ زدیم که صدا مون گرفت.حمید با خنده(همون خنده هایی که من دیوونش بودم)گفت:

_تو دیوونه من از تو دیوونه تر...

دستمو محکم گرفتو شروع کردیم زیر بارون دویدن...دوتامون شده بودیم موش آب کشیده.رسیدیم به چندتا دختر جوون که زیر بارون منتظر ماشین بودن.داشتم نگاشون میکردم که یهدفعه حمید رفت پیششونوگفت:

_کمک نمیخواید??

دخترا گفتن نه حمیدم برگشت پیش من.اون لحظه بدجورحسودیم شد.اخه حمید به اون دخترا چیکار داشت?این همه آدم چرا اون رفت کمک?

پشت کردم بهشو راه افتادم.با اینکه میدونست چرا ناراحتم داد زد:

_کجا داری میری!??

_به تو چه تو برو دخترا بهت نیاز دارن.چیکار به من داری

دستمو گرفت.دستمو محکم کشیدم و دویدم.دوید دنبالم.اونقدر دویدیم که بالاخره بهم رسید دستمو گرفت منم تعادلمو از دست دادمو 2تایی محکم خوردیم زمین.داد زد:

چرا اینطوری میکنی؟ چت شده

_به تو مربوط نیست تو برو دست به خیریتو بکن

_چی??برم چیکار??چی داری میگی?

_برو بابا

فاطمه!!!!!

_مُرد

_یعنی تو اینقدر حسودی??!?!?!

_آره هستم مشکلیه به سلامت

جمله ی اخروکه گفتم صدام میلرزید پشت کردم برم که یهو محکم از پشت بغلم کرد...نفسم بند اومد.حمید تا حالا اینقدر بهم نزدیکه نشده بود.داد زد:

_قهری که قهری ...غلط.میکنی بدون من بری.

چرخیدم و روبه روش ایستادم.چونمو گرفت وسرمو آورد بالا:

_اخه توله سگ...تو نمیدونی نباشی من دیوونه میشم??

_ببخشید

داشتم گریه میکردم حمیدم همونطور زیر چونمو گرفته بود و چشاش کم کم داشت قرمزمیشد.یه نفس عمیق کشیدمو محکم بغلش کردم.مدتها همینجوری هم دیگه رو بغل کردیم و همونجا با خودم قسم خوردم این شبو هیچوقت فراموش نکنم...

یک سال از دوستی منو حمید میگذشت و بالاخره تصمیم گرفتیم رسمیش کنیم.اون روز همونجای همیشگی با حمید قرار داشتم.انا دیر کرده بود تا اینکه بعداز2ساعت با چشمای خیسوصورت قرمز اومد سوار ماشین شدم و بغلش کردم:

_حمیدم...چی شده عزیزم.اتفاقی افتاده.به من بگو من زَنِ...

هنوز حرفم تموم نشده بود که یکی زد تو گوشم و با گریه گفت:گمشو پایین دیگه نمیخوام ببینمت

_حمید!!!!!

_گمشو بیرون گفتم

_چت شد یه دفعه??

از ماشین بیرونم کردو رفت و من همونجا با هزاران سوال بی پاسخ اشک ریزان وسط.پارک گریه میکرد...

(از زبان حمید)بالاخره قرار شد دوستیه منو فاطمه رسمی بشه.از ته قلبم خوشحالم.با اینکه از همه ی زندگی فاطمه خبر داشتم اما به اسرار مادرم مجبوری رفتم یه تحقیقی بکنم که ای کاش نمیرفتم.به اولین خونه تو.کوچشون که رسیدم در زدم.وقتی کارمو به صاحب خونه گفتم گفت که بیام داخل.نشستم و منتظر شدم تا شروع کنه:

_والا پسرم من الان نزدیک به 7 سالی هست که این دخترو میشناسم و تو محلمونه.از من به تو نصیحت دوراین دخترو خط بکش

_اِ چرا پدر جان??

_چراشو واقعا میخوای بدونی??

_بله ،برای همین اومدم

_این دختره خرابه پسرم.اصلا دختر نیست.اون اوایل که اومده بود تو محله هرشب یه پسر میومد خونش.تن فروشی میکنه و عوضش پول میگیره.تمام خونه زندگیشم با پول همین کار داره...

حرفاش که تموم شد انگار تازه از خواب بیدار شده باشم.باورم نمیشد.فاطمه ی من.خانومم.عشقم.همه ی زندگیم همچین دختری باشه.از جا پریدم و رفتم همون جایی که باهم قرار داشتیم...

از ماشین پیادش کردم و پامو گذاشتم رو گاز.میرفتمو با خودم حرف میزدم:

_فاطمه چرا?...من که بیشتر از جونم دوست داشتم...من که همیشه بهت میگفتم همه ی دنیام تویی چرا...تلفنم یه بند زنگ.میخورد ولی جواب نمیدادم.خودمو تو اتاقم حبس کردم.از عاطفه شنیده بودم فاطمه هم حالش خیلی بده و این چندروزه اصلا خودش نیست.گوشیمو برداشتم که دوباره زنگ بزنم  وحال فاطمه رو بپرسم که دیدم یه پیام اومده:

_سلام...حمیدم آقای گلم.میدونم دیگه حتی نمیخوای ریختمو ببینی.بهت حق میدم عزیزم.ولی به منم گوش کن.حمید من فقط 16 سالم بود که بهم تجاوز کردنو دخترونگیمو ازدست دادم اقا.16سالم بود که برای ادامه ی زندگیم مجبور شدم خودمو بفروشم.فقط 16سالم بود حمید ضعیف بودم احمق بودم.ولی بخدا فقط تورو دوست دارم عزیزم یادته بهت گفتم بدون.تو میمیرم حمید?یادته.گفتم هوام تویی بدون تو خفه میشم.اون شب تو پارک یادته که...نه ولش کن دیگه هیچی نمیگم.میدونم که دیگه برات مهم نیست.منم دیگه مهم نیستم.پس میرم عزیزم ولی یه خواهش برو همون جواهری ای که حلقه هامونو سفارش دادیم.بگیرشون.به جای من اونا رو دست عشقت کنو باهاش خوشبخت شو .راستی حمید بهم قول بده که وقتی مردم اصلا گریه نکنی آقا چون من نیستم که اشکاتو پاک کنم.بخند حمیدم بخند که من رفتم از دستم راحت شدی میدونم هفته دیگه تولدته منم کادومو پیشاپیش بهت میدم

گوشی رو پرت کردمو از اتاق دویدم بیرون.به دقیقه نکشید که حاویه خونش بودم.در طبق معمول باز بود دویدم داخل ولی دیر کرده بودم فاطمه غرق خون کف اتاق افتاده بود گردنبندی که بهش داده بودم.دستش بود.رفتم جلو داد زدم

_فاطمه...بیا من اومدم...اقات اومد خانومم...چشاتو باز کن عشقم بخشیدمت عزیزم بخدا بخشیدم.فاطمه خانوم...چرا چشاتو باز نمیکنی...چرا نمیخندی??از اون خنده ها که من دیوونشم...اصلا میخوای بریم بیرون?دوباره بدویم?

به زانو افتادم.سرشو گذاشتم رو پاهام.بوسیدمش.التماسش کردم بلند شه:

_فاطمه من اومدم.ببین من اینجام تورو جون حمید چشماتو باز کن...بوسیدمش نازش کردم ولی فایده نداشت فاطمه ی من رفته بود.فاطمه ای که هوام بود رفته بود...اونم برای همیشه...

حالا...

من...

40سالمه...

تنهام...

فقط خودم،با 2تا حلقه

و یه سقف پر از عکسای فاطمه

تنهای تنهای تنها m

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی